
مسلما وقتی اینجا برای
حرف زدن
محیط راحتی برام نباشه یه بلاگ دیگه میزنم و .....
.............
من و اتاقم (۷۵)
یه اتــــاق یه من و یه دیــوار پر از عکس

مسلما وقتی اینجا برای
حرف زدن
محیط راحتی برام نباشه یه بلاگ دیگه میزنم و .....
.............
من و اتاقم (۷۵)
احساس میکنم پشتم خالیه خالیه و با کمترین لرزش پرت میشم تو اعماق زمین
و حالا که اینو میدونم بیشتر از قبل میترسم !
درد دل :
۱ .متنفرم از اشکم وقتی بی وقفه میریزه روی گونم .
۲. اخ ببخشید یادم نبود این چیزا مهم نیست .
۳.یه جای امن میخوام ٬ و حالا که دنبالشم هیچ جا پیدا نمیشه !
۴.دلم یه دیوار سفت و سخت میخواد که بهش تکیه کنم ٬ من خیری از این
بشر خارق و العاده خدا نبردم .
۵.نمیدونم چرا تا شروع میکنم به اعتماد کردن بهشون خنجر از رو برام میبندن .
۶. والسلام .

....
............
من و اتاقم (۷۴)
در نبود مامان من باید بشم خانوم خونه
حالا خوبه فقط خودم و بابایم و اگر نه ......
.........
من و اتاقم (۷۳)

و تمام خستگیم رو
مامان
با یه تشکر و یه لیوان ابمیوه از روی دوشم برداشت .
مامان گلم سفرت بی خطر مراقب خودت باش
و بدون من همیشه و همیشه دوستت دارم و خواهم داشت .
پ ن :بابا من اون قدرا هم که تو فکر میکنی ساده نیستم هااااااا .
پ ن :حالا هی سر به سرم بزار یه دفعه که گذاشتمت کنار اون موقع میفهمی
با من یکی نباید در بیفتی (OK)
...............
من و اتاقم (۷۲)
هنوزم باید یه دنیا بیراهه رو طی کنم تا شاید روزی
همه ی ارزوهام تحقق پیدا کنه .
و من همین جا اعتراف میکنم که از بیراهه متنفرم .
پ ن :همیشه یه سوال کوتاه برام یه دنیا جواب داشته که همه ی جواباش
سرشار از حقیقت بوده .!
پ ن :لطفا اگه میشه
روی نیشتری که بهم زدی خواهشاْ نمک نپاش .
................
من و اتاقم (۷۱)
اخ همچون حال میکنم بلاگم رو پینگ نمیکنم .
احساس میکنم دیگه هیچکی ازم خبر نداره و هر کاری دلم بخواد میکنم.
این دفعه حس قشنگیه .
...........
من و اتاقم (۷۰)
حالا که تو نمی پرسی بزار من بهت بگم
حالم بد نیست خوبه !
گفتم خوب ؟؟!!
...........
من و اتاقم (۶۹)
فقط بهم بگو در ازای اینکه
راز
منو پیش اون فاش کردی چقدر گیرت اومد
اشغال !!!!
...........
من و اتاقم (۶۸)
شرایط سختیه.
مطمئنم به یه تکیه گاه احتیاج داری !
همیشه خواهم بود .
.........
من و اتاقم (۶۷)

شاید امشب بزرگترین تصمیم زندگیم رو گرفتم !
درست یا غلط نمیدونم ولی
این دفعه برای اولین بار عقل رو کاملا گذاشتم کنار و با احساسم تصمیم گرفتم !!!
پ ن : وااااااای از دست مامانم که اجازه نمیده مشکلاتم رو تک و تنها خودم حل کنم .
پ ن : امشب یه دروغ باعث شد یه دنیا ناراحتی و بی احترامی پیش بیاد
و تمام درد سر این دروغ رو سر من خراب شد ولی خدا جونم شکرت که یه جورایی حل شد .
پ ن : دیگه هیچ راه فراری برام نمونده ،
یعنی خودم کاری کردم که این جوری بشه در این مواقع اون فاز شیطنتم بد جوری گل میکنه .
.........
من و اتاقم (۶۶)